چکیده ی کتاب کیمیا گر

                                 خلاصه کتاب کیمیاگر به زبان ساده

سلام دوستان عزیز من مجتبی مرادی قصد دارم توی این مقاله خلاصه ی کتاب کیمیاگر که یکی از کتابهایی بی نظیر توی دنیاست بپردازم . 65 میلیون از این کتاب به چاپ رسیده که رکورد عالی توی کتابهای کل دنیاست بپردازم تا اونهایی که وقت ندارن کتاب را بخونن بتونن از چکیده و خلاصه یکتاب استفاده های بهینه بکنن.نویسنده ی این کتاب پائولو کئلیو هست که آثار فراوانی هست مثل خاطرات یک مغ ، یازده دقیقه، عشق و…
کتاب کیمیاگر از نظر بنده یکی از کتابهایی هست که باید قبل از مرگ اون را خوند چون انسان رو به فکر وادار می کنه تا درمورد این موضوع فکر بکنه که برای چی اصلا هر انسانی بدنیا میاد و قراره چه کاری رو انجام بده.کتابی که می تونه تحول عظیمی توی زندگی انسانها ایجاد بکنه.

این کتاب درمورد جوانی بنام سانتیاگو هستش که به اصرار پدرو مادرش به کلیسا می ره و کشیش میشه اما اون عاشق سفر بوده و بعد از مدتی برمیگرده به روستای خودشون و به پدرش میگه که من عاشق سفر هستم و باید به سفر برم . چون سفر کردن مستلزم پول فراوان بوده یا باید ثروتمند می بود و یا اینکه چوپان باش که مجبور میشه چوپانی رو انتخاب کنه .

چوپان که اهل کشور اسپانیا بود تمام شهرای اون منطقه را هرسال میگشته که توی این مسیر هر سال پشم گوسفنداش رو به یک بازرگان می فروخت سال پیش که به اون شهر رفته بود چون سواد هم داشت همیشه یک کتاب همراه خودش داشت و ازاون بعنوان بالشت هم برای زیر سرش استفاده می کرد .وقتی می خواست پشم گوسفندا را برای بازرگان بچینه به اون گفت کمی باید صبر کنی تا کارم تموم بشه. چوپان برای اینکه وقت خودش را بگذرونه شروع به کتاب خوندن میکنه تو همین لحظه دختر بازرگان از پشت سر میاد و میگه مگه چوپانا هم بلدن کتاب بخونن تو از کجا خوندن یاد گرفتی و چوپان می گه خوب همونطور که بقیه یاد گرفتن. چوپان عاشق دختر بازرگان شد و وقتی امسال می خواست بره باز پیش بازگان می خواست دخترش رو خواستگاری کنه و توی ذهنش قصه های زیادی را می بافت .

چند روز دیگه مونده بود که به اون شهری که بازرگان درش ساکن بود برسه وبه شهری بندری رسید که با قایق دو ساعتی با قاره افریقا فاصله داشت .چوپان رویاهایی دیده بود که ذهن اونا مشغول کرده بود که رفت پیش یک کولی تا خوابش را براش تعبیر بکنه.

کولی دست چوپان را گرفت و پرسید خوابت را تعریف کن .چوپان گفت توی خواب دیدم بچه ای هی گوسفندارا میگیره و باهاشون بازی میکنه و هی اذیتشون میکنه و ما به این کار حساسیم و باعث ناراحتی ما میشه و وقتی می خوام پسر بچه را رد کنم به من میگه تو باید به مصر بری و گمشده یخودت را پیدا کنی.

کولی بهش میگه این خواب سختیه و تعبیرشم خیلی مشکله اما قول بده اگه رفتی یک دهم گنجی را که پیدا کردی باید به من بدی چوپان که پولی نداشته قبول میکنه و کولی بهش میگه باید به مصر بری و گنجی پنهان که نزدیک اهرام مصر هست را پیدا کنی و یادت باش باید یک دهم از اون را به من بدی.

جوان میاد بیرون و میره کتابفروشی تا کتابی قطورتر بگیره و این کار را انجام میده و بعد میاد کنار بازار شروع به مطالعه ی کتاب جدیدش میگییره. تو همین حین پیر مردی کنارش میشینه و هی ازش سوال می پرسه و جوان هم هی طفره می رفته .

که کتاب را ازجوون میگیره و براندازش می کنه و میگه همه ی رومانها ی چیز را میگن و یدروغ بزرگ که انسان سرنوشت خودش را نمی سازه و تقدیر انسان نوشته شده.چوپان توجهش جلب میشه و پیرمرد بهش میگه تو اهل فلان شهر هستی چوپان تعجب می کنه و بهش می گه تو از کجا میدونی ؟و میگه من ملک صدیق پادشاه سرزمین خودم هستم .

میگه اونجا چیکار می کنن پیرمرد میگه همین کاری که اینجا انجام میدن و شروع به صحبت میکنه و میگه اون ذرت فروش را می بینی اون ی زمانی آرزوی سفر کردن داشت اما ذرت فروش شد و حتی می تونست چوپان بشه اما نشد چون ذرت فروشی را به چوپانی ترجیه داد.

و پیرمرد شروع کرد به صحبت کردن و این که تو پسر چه کسی هستی و اسم مادر و پدرش رو بهش گفت چوپان با تعجب پرسید تو از کجا این همه درمورد من میدونی و پیرمرد گفت من هر کسی را که دونبال گنجش باشه یاری می کنم و کمکش میکنم به گنجش برسه  اما باید یک دهم از گوسفنداتا به من بدی تا بهت نشون بدم که چه کاری باید انجام بدی . چوپان توی ذهنش میگه خوب این با اون کولی همدسته و می خوان منو سر کیسه بکنن. پیرمرد ذهنش رو می خونه و شروع میکنه به کشیدن خطهایی روی زمین که عجیب به نظر می رسیدن و گردنبدی از گردنش آویزون بود که چشم چوپان را از شدت درخشش می زد.

پیرمرد سریع خودش رو جمع و جور کرد و گردنبند خودش را مخفی کرد و به چوپان گفت فردا ده تا از گوسفنداتا باید به من بدی. چوپان سردرگم شده بود و یکباره پیرمرد غیبش زد . در این هنگام چوپان به سمت دروازه ای که مسافرا به افریقا می رفتن رفت و از نگهبان اونجا پرسید تا طاریف چقدر راهه و اون گفت دوساعت و قیمت قایق را ازش پرسید .نگهبان بهش گفت می خوای بری افریقا؟ چوپان گفت شاید فردا. نگهبان گفت یه خیال پرداز دیگه پولی در بساط ندارن و می خوان به سفر برن.

چوپان گوسفنداشو داخل طویله ی دوستش که خارج شهر بود گذاشته بود ت بتونه بیاد داخل شهر و به کاراش برسه .غروب شده بود و داشت برمی گشت به سمت گوسفنداش که رفت بالای دیواری که شهر را محصور کرده بود . از اونجا کل شهر پیدا بود در همین لحظه نسیمی شروع به وزیدن کرد که حس عجیبی در چوپان ایجاد کرد که متفاوت تر از قبل بود. حس عجیبی داشت .

فردای اون روز شش تا از گوسفنداشا به چوپان داد و بقیه رو به دوستش فروخت و پول خوبی را بدست اورد. پیرمرد به چوپان دوتا سنگ به نام های اوریم و تمیم را به اون داد و گفت هر موقع مجبور شدی تصمیم بگیری از اونها استفاده کن و بهش گفت وقتی داری میری از نشونه ها پیروی کن چون اونها زبان جهان هستند و تو را راهنمایی می کنن.

پیرمرد به جوان گفت زبان نشانه ها را از یاد نبر و فراتر از هرچیز فراموش نکن که تا پایان هر چیز افسانه ی شخصی ات را فراموش نکنی.پیرمرد به چوپان گفت اما قبل از اینکه بروی داستانی را می خوام برات تعریف کنم:

کاسبی بود که پسر خودشا پیش فرزانه ای فرستاد که بسیار بسیار ثروتمند بود تا اصول زندگی را یاد بگیره .وقتی پسر به اونجا رسید دید که سرش خیلی شلوغه ووقتی برای جوان نداره .جوان منتظر موند تا این که فرزانه بهش گفت چه کاری اینجا داری جوان گفت برای یاد گرفتن راز زندگی پیش تو اومدم باید کمی صبر کنی چون کارم دوساعتی طول میکشه اما برای اینکه حوصلت سر نره این قاشق را بگیر دو قطره روغن داخل قاشق ریخت و گفت برو قصر را بگرد و حواست باشه که قطره های روغن نریزن .

جوان این کار را انجام داد و پیش فرزانه رسید ف فرزانه بهش گفت ایا اون فرش های فاخر ایرانی را دیدی ، اون زیبایی های قصر رو دیدی جوان گفت نه ، فرد فرزانه بهش گفت این دفعه همهی زیبایی های قصر را ببین و حواست باش روغن نریزه . وقتی جوان برگشت مرد فرزانه بهش گفت دیدی زیبایی قصر رو جوان گفت اره گفت لذت بردی گفت اره بعد بهش گفت ایا روغنا داخل قاشقن و نریختن؟ جوان نگاهی کرد  و دید که روغنا ریختن.

مرد فرزانه بهش گفت بزرگترین رمز زندگی همینه که تو شگفتی های جهان را ببینی اما دوقطره روغن را از یاد نبری.

چوپان منظور پیرمرد رو فهمید و پیش خودش فکر کرد نباید گوسفنداش رو فراموش کنه .پیرمرد به چوپان نگاهی کرد و دستانش رو به طور عجیب قریب بالای سر چوپان به حرکت رداورد و گوسفندا رو برداشت و برد.

در مقاله ی بعدی به ادامه ی داستان خواهم پرداخت

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *